مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
398
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
عودزن و چنگى و رقاص بودند . پس از آن نقل و ميوه پيش آوردند . ابن حمدون گفته است كه : در ميان ما و كنيزكان ، پردهء از ديبا فروآويختند كه آن پرده شلالهاى ابريشم و حلقهاى زرين داشت . و لكن خليفه بهيچيك از آنها التفات نمىكرد و خداوند خانه نميدانست كه در خانهء او كيست . پس خليفه با خداوند خانه گفت : آيا تو شريف هستى ؟ آن مرد جواب داد : لا و اللّه . اى خواجه ، من از فرزندان بازرگانم و در ميان مردم بابو الحسن على بن احمد خراسانى معروفم . خليفه به او گفت : آيا مرا ميشناسى ؟ گفت : اى خواجه ، به خدا سوگند مرا معرفت به هيچ يك از شما خواجگان نيست . ابن حمدون گفت : اى مرد ، اين خليفه معتضد باللّه است . در حال ، آن مرد برخاسته ، در برابر خليفه ، زمين ببوسيد و از بيم همىلرزيد و گفت : ايها الخليفه ، ترا بپدران پاكت سوگند مىدهم كه اگر از من تقصيرى در حضرت تو رفته باشد ، بر من ببخشاى . خليفه گفت : اكرامى كه تو از بهر ما كردى ، اندازه نداشت . اما چيزى از تو مرا ناخوش آمد . اگر تو حديث براستى گوئى ، از من نجات يا بى . و اگر حقيقت حال با من نگوئى ، ترا بحجتى واضح بگيرم ترا عذابى كنم كه كسى را چنان عذاب نكرده باشم . آن جوان گفت : معاذ اللّه كه دروغ گويم . ايها الخليفه ، چه چيز از من ترا ناخوش آمد ؟ خليفه گفت : من از وقتى كه به خانه تو اندر آمدهام ، مرا چشم بحسن اين خانه و خوبى ظرفها و فرشهاى اينجاست . ولى بر همهء اينها نام جد خود ، متوكل على اللّه را نقش گشته مىبينم . آن جوان گفت : آرى ايها الخليفه ، كسى را قدرت آن نيست كه جز راستى در خدمت تو سخن بگويد . آنگاه خليفه ، او را جواز نشستن داد . خداوند خانه بنشست . خليفه گفت : حديث با من بازگوى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه گفت : حديث بازگوى . جواب داد : ايها الخليفه ،